گنجور

غزل شمارهٔ ۶۱۸

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

آتشی در دل است و جان سوزد

دل چنین سوخت جان چه سان سوزد

عشق او آتشی است جان سوزی

رشتهٔ شمع جان از آن سوزد

گوئیا عود مجمر عشقم

که مرا خوش در این میان سوزد

آتش عشق چون بر افروزد

عالمی را به یک زمان سوزد

آه دل سوز عاشقان بشنو

تا تو را دل به عاشقان سوزد

بر جگر داغ عشق او دارم

دلم از بهر این نشان سوزد

نام غیرش چو بر زبان آرم

آتش غیرتش زبان سوزد

سخن گرم من روان می خوان

که دل سوخته را روان سوزد

نعمت الله اگر چنین نالد

نفسش جملهٔ جهان سوزد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام