گنجور

غزل شمارهٔ ۵۵۶

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

بحر عشقش را کران پیدا نشد

واصل دریای او جز ما نشد

در سرابستان مستان ره نبرد

هر که چون ما سو به سو جویا نشد

دیدهٔ ما تا نظر از وی نیافت

چشم نابینای ما بینا نشد

جان ما تا مبتلای او نگشت

کار دل در عاشقی والا نشد

سرفرازی در میان ما نیافت

هر که را سر در سر سودا نشد

در حریم عشق عاشق پی نبرد

در ره معشوق تا پویا نشد

هر پریشان کو نشد از جمع ما

دولت پنهانیش پیدا نشد

هر که آمد سوی ما سرمست رفت

هیچکس تشنه از این دریا نشد

تا حدیث عشقبازی گفته اند

همچو سید دیگری گویا نشد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام