گنجور

غزل شمارهٔ ۴۴۸

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

دُرد دردش نوش کن گر صاف درمان بایدت

جان فدا کن همچو ما گر وصل جانان بایدت

گر عطای شاه می خواهی گدائی کن چو ما

بندگی کن بر درش گر قرب سلطان بایدت

در سواد کفر زلفش نور ایمان رو نمود

ظلمت کفرش بجو گر نور ایمان بایدت

بایدت چون گوی گردیدن به سر در کوی دوست

گر ز دست پادشه انعام چوگان بایدت

آرزوی باده داری ساقی مستی طلب

با خضر همراه شو گر آب حیوان بایدت

گر هوای کعبه داری از بیابان رو متاب

رنج باید برد اگر گنج فراوان بایدت

جام جم شادی روی نعمت الله نوش کن

همدم ما شو دمی گر ذوق رندان بایدت

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام