گنجور

غزل شمارهٔ ۴۱۳

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

آتش عشق تو دل در بر بسوخت

باز زرین بال عقلم پر بسوخت

شمع عشقت آتشی در ما فکند

عود جانم در دل مجمر بسوخت

آتشی از سوز سینه بر زدم

عقل چون پروانه پا تا سر بسوخت

سوخته بودم آتش عشقت دگر

خوش برافروخت و مرا خوشتر بسوخت

غیرت عشق تو بر زد آتشی

هرچه بود از غیر خشک و تر بسوخت

غرقهٔ بحر زلالیم ای عجب

جان ما از تشنگی در بر بسوخت

تاب نور آفتاب مهر تو

شد پدید و مؤمن و کافر بسوخت

عکس رویت بر رخ ساغر فتاد

آب آتش رنگ در ساغر بسوخت

گرچه عالم سوخت از عشقت ولی

همچو سید دیگری کمتر بسوخت

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام