گنجور

غزل شمارهٔ ۳۰۱

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

نعمت الله حریف مستان است

عاشق روی می پرستان است

در خرابات مست لایعقل

ساقی بزم باده نوشان است

والهٔ زلف روی محبوب است

فارغ از جمع و از پریشان است

نوبت زهد و زاهدی بگذشت

دولت عشق و دور رندان است

نوش کن جام می که نوشت باد

گر هوایت به آب حیوان است

در دلم درد و در سرم سودا

باده درجام و عشق در جان است

هرکجا ساغری که می یابی

نعمت الله همدم آن است

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام