گنجور

غزل شمارهٔ ۲۵۸

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

هر که او با ما درین دریا نشست

کی تواند لحظه ای بی ما نشست

از سر هر دو جهان برخاسته

بر در یکتای بی همتا نشست

گرچه تنها بود و تنها جمع کرد

آمد آن تنها و با تنها نشست

عقل رفت و زیر دست و پا فتاد

عشق آمد سوی ما بالا نشست

تشنه ای آمد به سوی ما چو ما

عین ما را دید و در دریا نشست

مجلس عشقست و ما مست و خراب

خاطر رندان ما آنجا نشست

نعمت الله جام می جوید مدام

چون تواند یک زمان از پا نشست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام