گنجور

غزل شمارهٔ ۲۳۱

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

بحر بی پایان ما را آبروئی دیگر است

چشمهٔ آب حیات ما ز جوئی دیگر است

رنگ و بوی این و آن نقش خیالی بیش نیست

یار رندی شو که او را رنگ و بوئی دیگر است

از می خمخانهٔ ما عالمی سرمست شد

نوش کن جامی که این می از سبوئی دیگر است

روی او بینم اگر آئینه بینم صدهزار

روی او در هر یکی گوئی که روئی دیگر است

عاقلان راگفتگوی و عاشقان را های و هو

گفتگو بگذار ما را های و هوئی دیگر است

پردهٔ دیده به آب چشم خود ما شسته ایم

پاک بازانیم و ما را شست و شوئی دیگر است

دیگران از طوع سید زلفها بربسته اند

نعمة الله راز خون عشق طوعی دیگر است

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام