گنجور

غزل شمارهٔ ۱۰۹۳

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

سر کویت به همه ملک جهان نفروشم

خود جهان چیست غمت را به جهان نفروشم

من که سودا زدهٔ زلف پریشان توام

یک سر موی تو هرگز به دو کان نفروشم

برو ای عقل که من مستم و تو مخموری

زر چه باشد برو ای خواجه به جان نفروشم

دُردی درد تو جانا نفروشم به دوا

جرعهٔ می به همه کون و مکان نفروشم

جان و دل دادم و عشق تو خریدم به بها

بهر سودش نخریدم به زیان نفروشم

نقدی از گنج غم عشق تو در دل دارم

این چنین نقد به صد گنج روان نفروشم

سید کوی خرابات و حریف عشقم

گوشهٔ مملکت خود به جهان نفروشم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام