گنجور

غزل شمارهٔ ۱۰۴۱

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

عشق آمد که بلا آوردم

این بلا بهر شما آوردم

دردمندی گه دوا می جوید

دُرد درد است دوا آوردم

عشق گوید که منم محرم راز

خبر سر خدا آوردم

عشق شاهست و منم بندهٔ او

خدمتش نیک به جا آوردم

عمر جاوید به من او بخشید

ورنه من خود ز کجا آوردم

سر خود در هوس دار بقا

بر سر دار فنا آوردم

نعمت الله به همه بخشیدم

بینوا را به نوا آوردم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام