گنجور

شمارهٔ ۴۴

 
سیف فرغانی
سیف فرغانی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات
 

ای مقبل ار سعادت دنیات رو نماید

وآن زشت رو بچشم بد تو نکو نماید

از برقعی که تازه بود رنگ او بخوبی

این کهنه گنده پیر بتو روی نو نماید

امروزه غره ای تو بدین خوب رو و بی شک

فردا عروس زشتی خود را بشو نماید

چون پای بست سلسله مهر او شدستی

اصلع سری بچشم تو زنجیر مو نماید

هرکس که خواستار وی آمد بدست عشوه

چشم دلش ببندد و خود را بدو نماید

اندک بقاست چون گل و نزد تو هست خارش

چون تازه سبزه یی که بر اطراف جو نماید

عزلت کند اگرچه عمل دار ملک باشی

امروز رنگ دیدی فردات بو نماید

آیینه یی است موی سپید تو ای سیه دل

هرگه که اندرو نگری مرگ رو نماید

در چشم اهل عقل برافراز تخت هستی

مانند بیذقی که بچاهی فرو نماید

امروز ظالم ار چو توانگر عزیز باشد

فردات خوارتر ز گدایان کو نماید

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام