گنجور

شمارهٔ ۴۳۵

 
سیف فرغانی
سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

همچون تو دلبری را از بی دلان بریدن

زاجزای جسم باشد پیوند جان بریدن

گیرم که جانم از تن پیوند خود ببرد

پیوند جان زجانان هرگز توان بریدن

قطع مدد همی کرد از زندگانی ما

دشمن که خواست مارا از دوستان بریدن

ازکوی او که برد آمد شد رهی را

سیر ستاره نتوان از آسمان بریدن

چیزی دهم بدشمن تا گوشتم نخاید

سگ را بنان توانند از استخوان بریدن

هر چند بر در او قدر سگی ندارم

چون سگ نمی توانم زین آستان بریدن

گر بر زبان براند جز ذکر دوست عاشق

همچون قلم بباید اورا زبان بریدن

با حسن دوری از وی مشکل بود که بلبل

در وقت گل نخواهد از بوستان بریدن

ای سیف دور بودن از دوست نیست ممکن

بلبل کجا تواند از گلستان بریدن

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام