گنجور

غزل شمارهٔ ۲۶

 
سیف فرغانی
سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
 

حق که این روی دلستان به تو داد

پادشاهی نیکوان به تو داد

در جهان هر چه می‌خوهی می‌کن

که جهان آفرین جهان به تو داد

در جهان نیکوان بسی بودند

بنده خود را از آن میان به تو داد

دل گم گشته باز می‌جستم

چشم و ابروی تو نشان به تو داد

مرغ مرده است دل که صید تو نیست

به تو زنده است هر که جان به تو داد

حسن روی تو بیش از این چه کند

که دل و جان عاشقان به تو داد

آفتاب ار چه صورتش پیداست

معنی خویش در نهان به تو داد

ز آسمان تا زمین گرفت به خود

وز زمین تا به آسمان به تو داد

هر که یک روز در رکاب تو رفت

گر بدوزخ بری عنان به تو داد

بخ بخ ای دل که دوست در پیری

اینچنین دولت جوان به تو داد

روی نی، شمس غیب با تو نمود

بوسه نی، عمر جاودان به تو داد

آن حیاتی که روح زنده بدوست

از دو لعل شکر فشان به تو داد

بر در دوست سیف فرغانی

سگ درون رفت و آستان به تو داد

بر سر خوان لطف او اصحاب

مغز خوردند و استخوان به تو داد

آنکه عشقش به روح جان بخشد

دل به غیر تو و زبان به تو داد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام