گنجور

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۸

 
سنایی
سنایی » دیوان اشعار » قصاید
 

ثابت من قصد خرابات کرد

نفی مرا شاهد اثبات کرد

با قدح و بلبله تسبیح کرد

با دف و طنبور مناجات کرد

آن خدمات من دل سوخته

مستی او دوش مکافات کرد

نغمهٔ او هست مرا نیست کرد

بیدق او شاه مرا مات کرد

تا که به من داد و گفت:«خذ»

اغلب انفاس مرا هات کرد

آنکه همی دعوی بر هر کسی

روز و شب از راه کرامات کرد

حال سنایی دل اهل خرد

خاک گمان بر سر طامات کرد

با دل و با دیدهٔ چرخ فلک

دال دل خویش مباهات کرد

دیدهٔ بردوخته چون برگشاد

راز دل خویش مقامات کرد

بحر محیط او به یکی دم بخورد

پس بشد و قصد سماوات کرد

دست به هم بر زد و ناگه به شوق

زان همه شب دوش لباسات کرد

بست در صومعه و خویش را

چاکر و شاگرد خرابات کرد

کشف که داند که کند آنکه او

فضل برو سید سادات کرد

ماند سنایی را در دل هوس

صومعه پر هزل و خرافات کرد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام