گنجور

غزل شمارهٔ ۸۲۸

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

آن کس که داد پیوند با کاه کهربا را

خواهد به هم رسانید جانهای آشنا را

دامان رهروان را زخم زبان نگیرد

از خار ره پر و بال افزون شود صبا را

چون سنگ سرمه خاکش پیرایه نظرهاست

چشمی که یک نظر دید آن چشم سرمه سا را

تعظیم خاکساران روشنگر وجودست

زان جا دهند مردم در چشم توتیا را

در سینه خون گرمش یاقوت و لعل گردید

در زیر تیغ چون کوه هر کس فشرد پا را

از آب شد دو بالا سودای بید مجنون

عاقل نمی توان کرد دیوانه خدا را

در خواب بود مخمل کز کارگاه قسمت

نقش مراد خندید بر چهره بوریا را

افتادگان خود را کی بر زمین گذارد؟

راهی که بال و پر داد از شوق نقش پا را

در کارگاه عشق است تدبیر عقل بیکار

طوفان نمی کند گوش تعلیم ناخدا را

تا دامن قیامت خونش سبیل باشد

چشمی که دیده باشد آن آتشین لقا را

تا نخوت سعادت بیرون رود ز مغزش

با سگ شریک روزی کردند ازان هما را

سخت است دل گرفتن صائب ز نوک مژگان

برتافتن محال است سرپنجه قضا را

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام