گنجور

غزل شمارهٔ ۷۵۱

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

چون پای خم به دست فتادت کمر گشا

چون گرم شد سرت ز می ناب، سر گشا

از هر که دل گشوده نگردد کناره گیر

چون غنچه در به روی نسیم سحر گشا

از مردمان سرد نفس تیره می شوی

آیینه پیش مردم صاحب نظر گشا

قانع به رنگ و بوی گل بی وفا مشو

بر روی آفتاب چو شبنم نظر گشا

از سر هوای پوچ برون چون حباب کن

چون موج در میانه دریا کمر گشا

زان پیشتر که بر دل مردم گران شوی

استادگی مکن، پر و بال سفر گشا

چون موج، پشت دست به کف زن درین محیط

آغوش چون صدف به هوای گهر گشا

زخم گشاده رو به بغل تیغ را کشید

آغوش رغبتی تو هم ای بی جگر گشا

تا بر تو خوشگوار شود بستن نظر

یک ره نظر به عالم پر شور و شر گشا

باطل مکن به سیر و تماشا نگاه خویش

زنهار صائب از سر عبرت نظر گشا

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام