گنجور

غزل شمارهٔ ۶۹۸

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

وادید کرده است به من تلخ، دید را

در رجعت است عادت اعداد، عید را

بر گوش و لب ستم نتوان کرد بیش ازین

مسدود می کنم ره گفت و شنید را

صبح وصال می شمرد قدردان عشق

در راه انتظار تو، چشم سفید را

گلگونه شفق رخ خورشید را بس است

حاجت به شمع نیست مزار شهید را

دست تهی بود سپر سنگ حادثات

دارد بپای، بی ثمری سرو و بید را

در کار سخت جوهر مردان عیان شود

بی قفل، فتح باب نباشد کلید را

خواهی که نشأه تو دوبالا شود ز می

صائب به روی جام ببین ماه عید را

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام