گنجور

غزل شمارهٔ ۶۸۴۰

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

غنچه را راه در آن چاک گریبان ندهی

به کف طفل نوآموز گلستان ندهی

دست بیعت به گل داغ چو دادی، زنهار

فرصت بند گشودن به گریبان ندهی

می خورد شهر به هم گر تو ستمگر یک روز

سیل زنجیر جنون سر به بیابان ندهی

سینه بر سینه خم گر چو فلاطون بنهی

خشت خم را به کتب خانه یونان ندهی

از دلت چشمه زمزم نبرد گرد ملال

اگر از آبله آبی به مغیلان ندهی

گر به صحرای تعلق گذر افتد ناچار

خار را فرصت گیرایی دامان ندهی

می چکد شور قیامت ز شکرخنده او

دل مجروح به آن پسته خندان ندهی

ای فلک در گذر از قسمت ما، شرم بدار

چند در کاسه خود دست به مهمان ندهی؟

نان و دندان به هم ار می دهیم احسان است

چند نان بخشیم ای سفله و دندان ندهی؟

صائب از سوختگی گر به سرت دودی هست

مشت خاک سیه هند به ایران ندهی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام