گنجور

غزل شمارهٔ ۶۷۸۵

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

چرا هرگز به سر وقت من بیدل نمی آیی؟

چنین کز دیده غافل می روی غافل نمی آیی

صنوبر با تهیدستی به دست آورد صددل را

تو بی پروا برون از عهده یک دل نمی آیی

به دل ناخن زدن مردانه ای، اما چو کار افتد

برون از عهده یک عقده مشکل نمی آیی

نگاه بی ادب در چشم قربانی نمی باشد

به خاک ما چرا بی پرده ای قاتل نمی آیی؟

کتان جسم را در دامن مه تا نیندازی

برون از پرده اندیشه باطل نمی آیی

چو می گیرد ترا حق نمک در هر کجا باشی

به پای خود چرا ای بنده مقبل نمی آیی؟

ادب در بزم شاهان پاسبانی می کند سر را

چرا در صحبت دیوانگان عاقل نمی آیی؟

نسازی صاف تا چون صبح با عالم دل خود را

مکش زحمت که داغ مهر را قابل نمی آیی

حریف این جهان بی سر و بن نیستی صائب

چرا بیرون ازین دریای بی ساحل نمی آیی؟

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام