گنجور

غزل شمارهٔ ۶۷۱۸

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

جامه زرین نگردد جمع با سیمین تنی

یوسف از چه برنمی آید ز بی پیراهنی

صبر چون بادام کن بر خشک مغزی های پوست

جنگ دارد با زبان چرب نان روغنی

گوشه چشمی ز غمخواران چو نبود غم بلاست

اژدهایی می شود هر خار در بی سوزنی

بی دهانی تیره دارد مشرب عیش مرا

دود پیچیده است در این خانه از بی روزنی

رونگردانند از شمشیر صاحب جوهران

می کند موج خطر بر پشت دریا جوشنی

از حنا بستن نگردد پای رفتارش گران

هر که چون برگ خزان شد از گلستان رفتنی

آدمی را چشم عبرت بین اگر باشد بس است

آنچه آمد بر سر ابلیس از ما و منی

عشق اگر داری جهان گو سر به سر زنجیر باش

صاحب سوهان نیندیشد ز بند آهنی

از سیه کاران حدیث تو به جرم دیگرست

جامه خود را همان بهتر نشوید گلخنی

اشک را در دیده روشندلان آرام نیست

ذره می رقصد در آن روزن که باشد روشنی

همت پیران گشاید کارهای سخت را

رخنه در خارا کند تیر کمان صد منی

بی لباسی دارد از زخم زبان ایمن مرا

فارغم از داروگیر خار از بی دامنی

برنمی دارم نظر از پشت پای خویشتن

بس که دیدم صائب از نادیدگان نادیدنی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام