گنجور

غزل شمارهٔ ۶۳۰۱

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

چون دهد چشم ترم اشک به دامان بیرون

ز آستین بحر کند پنجه مرجان بیرون

بر لب ساغر ازان بوسه سیراب زنند

که نیارد سخن از مجلس مستان بیرون

هر کجا رفت همان چشم به دنبالش بود

سرمه زان روز که آمد ز صفاهان بیرون

خاک غربت بود آیینه ارباب سخن

طوطی آن به که رود از شکرستان بیرون

گل شرم است، که هر فصل بهاران آید

لاله افکنده سر از خاک شهیدان بیرون

چشم زنجیر غریبانه چرا خون نگریست؟

یوسف آن روز که می رفت ز زندان بیرون

(کاروان خط اگر بنده نوازی نکند

که دل ما کشد از چاه زنخدان بیرون؟)

(به جز از من که تردد نکنم از پی رزق

نیست شیری که نیاید ز نیستان بیرون)

به درشتی نتوان برد ز دل غم صائب

نتوان کرد ز دل خار به پیکان بیرون

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام