گنجور

غزل شمارهٔ ۶۲۷۳

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

سرد شد دست و دعا صبح به یک خندیدن

روح را گرم کند خنده به دل دزدیدن

خاطر جمع و پریشان نظری هیهات است

شانه زلف حواس است پریشان دیدن

دیدن بحر به پوشیدن چشمی بندست

چشم هر چند ز دریا نتوان پوشیدن

رزق هر چند که چون سیل بهاران آید

آسیا را نشود سنگ ره نالیدن

پوست پوشیده به جولانگه لیلی رفتم

در ره عشق ز مجنون نتوان لنگیدن

صائب از پیچ و خم زلف سخن مویی شد

اینقدر نیز نباید به سخن پیچیدن

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام