گنجور

غزل شمارهٔ ۶۰۱۴

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

آدمی را نیست خصمی چون جمال خویشتن

حلقه فتراک طاوس است بال خویشتن

این کهنسالان که می دزدند سال خویشتن

کهنه دزدانند در تاراج مال خویشتن

صحبت روشندلان باشد حصار عافیت

آب در گوهر نمی گردد ز حال خویشتن

در تلاش اوج عزت هر که می سوزد نفس

سعی چون خورشید دارد در زوال خویشتن

می کشد در خاک و خون رنگین لباسی خلق را

حلقه فتراک طاوس است بال خویشتن

بر گلوی خود ز غیرت می گذارم چون سبو

گر برآرم از بغل دست سؤال خویشتن

غنچه خسبی دارد از سیر چمن فارغ مرا

هست باغ دلگشایم زیر بال خویشتن

در جهان خاکساری خسرو وقت خودم

کم نمی دانم ز جام جم سفال خویشتن

منت درمان ز بی دردان کشیدن مشکل است

از طبیبان می کنم پوشیده حال خویشتن

چون کسی کز چشم بد معشوق را دارد نگاه

صائب از مردم نهان دارم ملال خویشتن

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام