گنجور

غزل شمارهٔ ۵۸۹۸

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

آن حال ندارم که به فکر دگر افتم

کو قوت پا تا به خیال سفر افتم

من کز جگر شیر بود توشه راهم

تا کی پی این قافله بیجگر افتم؟

پرسند اگر از حاصل سرگشتگی من

برگرد سرش گردم و از پای در افتم

چون نگسلم از خضر، که در راه توکل

هر گه به عصا راه روم پیشتر افتم

چون گل سر پیوند به بیگانه ندارم

در پای برآرنده خود چون ثمر افتم

آن مشت خسم در کف این قلزم خونین

کز جنبش هر موج به دام دگر افتم

صد نامه حسرت کنم ارسال و ز غیرت

شهباز شوم در عقب نامه برافتم

ای ابر مرا رزق جگر سوخته ای کن

مپسند که در دست بخیل گهر افتم

صائب اگر از گوشه عزلت بدر آیم

چون روزی ارباب هنر در بدر افتم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام