گنجور

غزل شمارهٔ ۵۷۰۰

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

چو بید اگر چه درین باغ بی بر آمده ام

به عذر بی ثمری سایه گستر آمده ام

ز نقص خودبه امید کمال خرسندم

اگر چه همچو مه عید لاغر آمده ام

به پای قافله رفتن ز من نمی آید

چو آفتاب به تنها روی بر آمده ام

همان به خاک برابر چو نور خورشیدم

اگر چه از همه آفاق بر سر آمده ام

مدار روی دل از من دریغ کز غفلت

ز آستانه دلها به این در آمده ام

دل دو نیم مر قدر، عشق می داند

چو ذوالفقار به بازوی حیدر آمده ام

مرا ز بی بری خویش نیست بر دل بار

که چون چنار به دست تهی بر آمده ام

جواب تلخ ز خشکی به ابر می گوید

به قلزمی که به امید گوهر آمده ام

چو موج اگر چه شکسته است بال من صائب

به ساحل از دل دریا مکرر آمده ام

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام