گنجور

غزل شمارهٔ ۵۶۴۳

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

شوق کرده است ز بس گرم سفر چون قلمم

نقش پا، سوخته آید به نظر چون قلمم

بس که کرده است سیه مست مرا ذوق سخن

می زنم حرف و ز خود نیست خبر چون قلمم

جای اشک از مژه ام خون سیه می ریزد

می دود دود دل از بس که به سر چون قلمم

هست در قبضه فرمان قضا نبض مرا

از سیه کاری خود نیست خبر چون قلمم

صرف گفتار شد از دل سیهی عمر مرا

دل دونیم است ازین راهگذار چون قلمم

زینهمه نقش دلاویز که بر آب زدم

گریه و ناله و آه است ثمر چون قلمم

زان گهرها که از آن چشم جهان روشن شد

نیست جز آب سیه پیش نظر چون قلمم

گر چه سر از خط فرمان نکشیدم هرگز

عمر آمد به ته تیغ بر چون قلمم

ره نبردم به سرا پرده معنی، هر چند

عمر کوتاه شد از سیر و سفر چون قلمم

راستی بود، اگر بود مرا تقصیری

از چه بستند و گشودند کمر چون قلمم؟

جز سخن نیست مرا باغ و بهاری صائب

آه اگر خشک شود دیده تر چون قلمم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام