گنجور

غزل شمارهٔ ۵۶۱۳

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

عالم بیخبری بود بهشت آبادم

تا به هوش آمدم از عرش به فرش افتادم

عشق بر باد اگر داد باکی نیست

می کشد جانب خود باز چو کاغذ بادم

نیستم از کشش موجه رحمت نومید

گر چه از قلزم رحمت به کار افتادم

موجه ریگ روانم که به هر جنبش باد

می زند غوطه به دریای عدم بنیادم

منم آن طفل بدآموز شکر خواب عدم

که شب اول گورست شب میلادم

گره از غنچه پیکان نگشاید به نسیم

نتوان کرد به افسون طرب دلشادم

از دم تیغ که هر دم به سرم می بارد

می توان یافت که سهو القلم ایجادم

عزت عشق جهانسوز بود عزت من

گر چه خاکسترم، از آتش سوزان زادم

گوشمال عبثی می دهد استاد مرا

سبقی نیست محبت که رود از یادم

اختیاری نبود نقش بد و نیک مرا

کعبتینم که گرفتار کف نرادم

از گرفتاری من هست اگر عار ترا

می توان کرد به یک چین جبین آزادم

چه عجب صائب اگر شد سخن من یکدست

من که از فکر متین چون قلم فولادم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

آرمان نوشته:

بیت سوم “قلزم رحمت به کنار افتادم” “

کانال رسمی گنجور در تلگرام