گنجور

غزل شمارهٔ ۵۵۸۶

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

تمتع با کمال قرب از آن رعنا نمی بینم

که زیر پا نبیند یار و من بالا نمی بینم

مگر از دور گرد محمل لیلی نمایان شد؟

که از مجنون اثر در دامن صحرا نمی بینم

کمینگاه نگاه حسرت آلودی است هر مویم

اگر در چهره محجوب او رسوا نمی بینم

فرامش وعده من گر نه مکری در نظر دارد

چرا امروز ذوق از وعده فردا نمی بینم؟

به راهم خار ریزد خصم کوته بین، نمی داند

که من چون شعله بیباک پیش پا نمی بینم

چه حاصل زین که چون پرگار پای آهنین دارم؟

چو من راه نجات از گردنش بیجا نمی بینم

به درد و داغ غربت زان نهادم دل که چون گوهر

گشاد این گره از ناخن دریا نمی بینم

من و دامان شب، کامروز در آفاق دامانی

که داد من دهد، جز دامن شبها نمی بینم

نگاه عجز تیغ بد گهر را تیزتر سازد

فلک گر تیغ بارد بر سرم بالا نمی بینم

ربوده است آنچنان فکر و خیال او مرا صائب

که پیش پا به چندین دیده بینا نمی بینم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام