گنجور

غزل شمارهٔ ۵۴۲۸

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

هرکه ادراک زلف و روی جانان را به هم

دید با صبح وطن شام غریبان را به هم

روزگاری بود با هم کفر و ایمان جنگ داشت

صلح داد آن زلف و عارض کفر و ایمان را به هم

چون کسی بندد به روی خود در فردوس را

پیش رویش چون گذارم چشم حیران را به هم

گر رقم یکدست باشد خامه فولاد را

چون نمی جوشد ز غیرت خون شهیدان را به هم

لنگر تمکین نمی گردد خزان را سنگ راه

لاله می بندد عبث با کوه دامان را به هم

زنده می سوزد برای مرده در هندوستان

دل نمی سوزد درین کشور عزیزان را به هم

از محبت نیست انجم رابه هم پیوستگی

چرخ می ساید زروی خشم دندان را به هم

سردمهری صائب اوراق خزان را لازم است

کی توان پیوست دلهای پریشان را به هم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام