گنجور

غزل شمارهٔ ۵۴۱۲

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

دعوی گردن فرازی با اسیری چون کنم

در صف آزاد مردان این دلیری چون کنم

فقر تنها بی فنا چون دعوی بی شاهدست

با وجود هستی اظهار فقیری چون کنم

خوان خالی می شود رسوا چوبی سر پوش شد

نیستم سیر از حیات اظهار سیری چون کنم

عیبجویی زشت و از معیوب باشد زشت تر

سنگ کم دربار دارم بارگیری چون کنم

من که نتوانم گلیم خود بر آوردن ز آب

دیگری را از رفیقان دستگیری چون کنم

گرندارم گوشه ای در فقر عذر من بجاست

از گرفتن عار دارم گوشه گیری چون کنم

نیستم دلگیر اگر آیینه ام در زنگ ماند

من که اهل معنیم صورت پذیری چون کنم

من که از زاغ وزغن صائب خجالت می کشم

بانواسنجان قدسی هم صفیری چون کنم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام