گنجور

غزل شمارهٔ ۵۳۶۴

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

بی گل رخسار او هرگاه در بستان شدم

خنده بیدردی گل دیدم وگریان شدم

عشق بر هر کس که زورآورد من گشتم خراب

سیل در هر کجا که پا افشرد من ویران شدم

لقمه بی استخوان من لب افسوس بود

در چه ساعت بر سر خوان فلک مهمان شدم

برگ کاه من ز حیرت پشت بر دیوار داشت

جذبه ای از برق دیدم آتشین جولان شدم

بیقراران پای نتوانند در دامن کشید

دامن مطلب به دست افتاد سرگردان شدم

خنده می گویند صبح نوبهار عشرت است

من ندیدم روزخوش چون غنچه تا خندان شدم

بحر رحمت را تصور کرده بودم بیکنار

از غبار خط به گرد عارضش حیران شدم

کاسه در یوزه پیش خضر صائب چون برم

من که از فکر دهانش چشمه حیوان شدم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام