گنجور

غزل شمارهٔ ۵۲۸۹

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

بوالعجب مجموعه ها از کف به حسرت داده ام

حاصل عمر گرامی را به غارت داده ام

تا چرا گل به چشم خود ندادم جای او

خار مژگان را به سیلاب ندامت داده ام

باچه رو در چار سوی مصر دکان واکنم

کاروان حسن یوسف را به غارت داده ام

مبدا فیاض اگر با من کند خصمی رواست

باوجود حسن معنی دل به صورت داده ام

مردم آزاده را یک جامه چون سرومست بس

کافرم در عمر خود گرتن به زینت داده ام

چشم آن دارم که از ملک اثر یابد نشان

از ته دل گریه را امروز رخصت داده ام

چرخ را بر خویشتن فرمانروا گردانده ام

تیغ بیرحمی به دست بی مروت داده ام

عذر خواه معصیت اشک پشیمانی بس است

نامه خود را به دست ابر رحمت داده ام

صائب این شعرتر آتش زبان را گوش کن

تا بدانی در سخن داد فصاحت داده ام

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام