گنجور

غزل شمارهٔ ۵۱۷۹

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

فتنه روز جزا درته سردارد عشق

نمک شور قیامت به جگر دارد عشق

گر چه از ساغر توحید ز خودبی خبرست

ازضمیر دل هر ذره خبر دارد عشق

نه همین جاده را سر به بیابان داده است

همه اجزای جهان رابه سفر دارد عشق

عشق، خورشید و جهان شبنم بی بنیاد است

از صف آرایی شبنم چه خطر دارد عشق؟

نیست چون برق تجلی که سرازطور کشد

چون شرر در دل هر سنگ مقر دارد عشق

نیست چون خضر گرانجان که خورد تنها آب

آب حیوان مروت به جگر دارد عشق

عقل را دل به سر بیضه گردون لرزد

چند ازین بیضه فزون درته پر دارد عشق

سر من چون سر خورشید به بالین نرسید

با من خسته بپرسید چه سر دارد عشق

چشم شبنم چه به خورشید جهانتاب کند؟

چه غم ازمردم کوتاه نظر دارد عشق؟

صائب ازدل خبر عشق هنرمند بپرس

عقل کج فهم چه داند چه هنر دارد عشق

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام