گنجور

غزل شمارهٔ ۵۱۵۵

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

صد گره در دل ز بحر تلخرو دارد صدف

گریه ها از آب گوهر درگلو دارد صدف

رزق ارباب توکل می رسد از خوان غیب

نیست از دریا اگر آبی به جو دارد صدف

سد راه رزق گردددچون هنر کامل شود

استخوان از گوهر خود در گلو دارد صدف

نیست کارش خوانمایی پیش دریا چون حباب

گر چه مغزی همچو گوهر درکدو دارد صدف

می کشد خجلت همان ازدامن پاک محیط

گر چه از آب گهر دایم وضو دارد صدف

از رفوی سینه مطلب نیست جز حفظ گهر

رفت چون گوهر چه پروای رفو دارد صدف

در حضور تلخرویان لب نمی باید گشود

به که پیش بحر پاس آبرو دارد صدف

تنگ چشمی بین که بر خوان محیط بیکران

هردودست خود زخست برگلو دارد صدف

صد یتیم بی پدر رادرکنار مرحمت

با وجود خشک مغزی تازه رو دارد صدف

از هنر درکار می افتد هنرور راشکست

سنگها از گوهر خود در سبو دارد صدف

با وجود پاکی گوهر، درین دریای قدس

از خجالت هردودست خود به رو دارد صدف

در طلب سستی مکن صائب که در دریای تلخ

آب شیرین درقدح ازجستجو دارد صدف

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

جواد مهدی پور نوشته:

در بیت چهارم سهو تایپی وجود دارد :

نیست کارش خود نمایی پیش دریا چون حباب

گر چه مغزی همچو گوهر درکدو دارد صدف

کانال رسمی گنجور در تلگرام