گنجور

غزل شمارهٔ ۵۱۰۰

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

بس که زند موج نور سرو روانش

هاله ماه است طوق فاختگانش

قطره اشکی به روی نامه سیاهی است

چشمه حیوان ز انفعال دهانش

خشک چو سوزن شده است از عرق شرم

رشته مریم ز شرم موی میانش

شهپر سیمرغ بسته است به بازو

ناوک بی بال وپر ز زور کمانش

حلقه گردون به خاک راه فتاده است

تا برباید به قد همچو سنانش

گرچه لب غنچه سر به مهر حجاب است

نامه واکرده ای است پیش دهانش

چشمه خورشید را سراب شمارد

هرکه ببیند رخ ستاره فشانش

هر که به دامان آن نگار زند دست

خوش گذرد چون حنا بهار و خزانش

شاهسواری که من ربوده اویم

دست تصور نمی رسد به عنانش

هیچ نصیبی بغیر داغ ندارد

صائب مسکین ز سیر لاله ستانش

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام