گنجور

غزل شمارهٔ ۵۰۶۹

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

خود کرده ام به شکوه تراخصم جان خویش

کافر مباد کشته تیغ زبان خویش !

یک مرد در قلمرو جرأت نیافتم

در دل چوآفتاب شکستم سنان خویش

هرگز چنان نشد که درین دشت پرشکار

دست نوازشی بکشم برکمان خویش

آتش به مصحف پر پروانه می زند

این شمع هیچ رحم ندارد به جان خویش

در وادیی که خضرزند جوش العطش

دارم عقیق صبربه زیر زبان خویش

چون موج ازکشاکش این بحر نیلگون

فرصت نیافتم که بگیرم عنان خویش

بلبل به خاکساری من رشک میبرد

افتاده ام ز جوش گل ازآشیان خویش

صائب به گردکعبه مقصد کجارسد؟

دارد هزار مرحله تاآستان خویش

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام