گنجور

غزل شمارهٔ ۴۹۴۷

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

اگر چه می زند آتش به عالم روی تابانش

گلو تر می شود از دیدن سیب زنخدانش

عتاب و نازو دشنامش چه خواهد بود حیرانم

ستمکاری که باشد چین ابرو مد احسانش

گل و شبنم به چشمش روی اشک آلود می آید

نگاه هر که افتاده است بر رخسار خندانش

چه باشد حال ما سرگشتگان در حلقه زلفی

که گوی آسمان سالم نجست از زخم چوگانش

ز حیرت آب چون آیینه برجا خشک می ماند

به هر گلشن که گردد جلوه گر سرو خرامانش

نسیمی را که راه افتد به زلف مشکبار او

شود ناسور داغ لاله زار از گرد جولانش

من آن روزی که نخلش بارور می گشت می گفتم

که خونها در دل عالم کند سیب زنخدانش

به عزم رفتن از گلزار چون قامت برافرازد

گل از بی طاقتی چون خار آویزد به دامانش

چه برخود راست چون فانوس می سازی لباسی را

که هر شب شمع دیگر سر برآرد از گریبانش

به آب زندگانی چهره شوید تازه رخساری

که چون صائب نواسنجی بود درباغ و بستانش

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام