گنجور

غزل شمارهٔ ۴۸۸۱

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

خانه دنیا به سامان گر نباشد گو مباش

نقش بر دیوار زندان گر نباشد گو مباش

حسن گیرا رانباشد حاجت دام و کمند

زلف بر رخسار جانان گرنباشد گو مباش

لعل سیرابش به داد تشنه جانان می رسد

آب در چاه زنخدان گر نباشد گو مباش

حسن آب و رنگ در گوهری ز غلطانی است بیش

دانه یاقوت غلطان گر نباشد گومباش

چشم پوشیدن ز دنیا قابل افسوس نیست

در نظر خواب پریشان گرنباشد گو مباش

نیست جای شکوه بیرحمند اگر سنگین دلان

مؤمنی در کافرستان گر نباشد گو مباش

با فروغ روی ساقی حاجت مهتاب نیست

کرم شب تابی فروزان گرنباشد گومباش

بی کمالان راست لب بستن به از گفتار پوچ

پسته بی مغز خندان گرنباشد گومباش

از لب خامش ندارد شکوه ای رنگین سخن

رخنه در دیوار بستان گر نباشد گو مباش

بیکسان را دور باشی نیست به از خامشی

در چو باشد بسته، دربان گر نباشدگومباش

آتش سوزان نمی دارد به دامان احتیاج

در دهان حرص دندان گرنباشد گو مباش

مد عمر جاودان ماست شعر آبدار

قسمت ما آب حیوان گر نباشد گومباش

نیست صائب چشم مابر فتح باب آسمان

شیر خون آشام خندان گرنباشد گومباش

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام