گنجور

غزل شمارهٔ ۴۶۲۳

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

حسن را در کار نبود باده ناب دگر

چشمه خورشید مستغنی است از آب دگر

هرکه را بر طاق ابروی تو افتاده است چشم

نیست ممکن سر فرود آرد به محراب دگر

صبح آگاهی شود گفتم مرا موی سفید

چشم بی شرم مرا شد پرده خواب دگر

از کهنسالی امید سیر چشمی داشتم

قامت خم شد ز حرص طعمه قلا ب دگر

این زمین شور از خود آب بر می آورد

نیست حاجت خانه ما را به سیلاب دگر

گرچه در ظاهر ز دنیا چشم خود پوشیده ام

می تراود هر نفس زین زخم خوناب دگر

گفتم از دنیا بشویم دست چون دل خون شود

این شفق شد از هواجویی می ناب دگر

از مروت نیست ای ابر بهار استادگی

مزرع ما خوشه می بندد به یک آب دگر

در حریم سینه ما فرش باشد آه سرد

نیست حاجت کلبه مارا به مهتاب دگر

گر چه در حاجت روایی کعبه طاق افتاده است

دردمندان رادل چاک است محراب دگر

آه کز سرگشتگی آب روان عمر را

هست چون زنجیر از هر حلقه گرداب دگر

از نصیحت گوهری هر کس به گوش من کشید

صائب از بهر گرانی گشت سیماب دگر

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام