گنجور

غزل شمارهٔ ۴۵۰۸

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

چرا با دل من صفایی ندارد

اگر درد امشب بلایی ندارد

ره کعبه ودیر را قطع کردم

بجز راهزن رهنمایی ندارد

که را می توان شیشه دل شکستن

کدامین بت اینجا خدایی ندارد

سفر می کنی در رکاب جنون کن

خرد در سفر دست و پایی ندارد

علم نیست در حلقه زهدکیشان

کسی کاوعصا و ردایی ندارد

نگیرد دل عارفان نقش هستی

زمین حرم بوریایی ندارد

سپهری است بی آفتاب درخشان

بزرگی که دست سخایی ندارد

ازان است یکدست افکار صائب

که جز دست خودمتکایی ندارد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام