گنجور

غزل شمارهٔ ۴۴۹۱

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

مباد روی تو از پرده حجاب بر آید

قیامت است چو از مغرب آفتاب بر آید

من آن زمان به فراغت بر آورم نفس از دل

که بوی سوختگی از دل کباب بر آید

اگر سخن ز کسادی نشد به خاک برابر

چرا بهم چو زنی گرد از کتاب بر آید

نسیم زلف ترا گر گذاربر ختن افتد

نفس گداخته از پوست مشک ناب بر آید

سیاهی از دل سالک رود به گوشه نشینی

ستاره از ته این ابر آفتاب بر آید

مگر برند به دوزخ مرا سوال نکرده

وگر نه کیست که از عهده جواب بر آید

که می تواند ازان روی دلفریب گذشتن

که از نظاره او عمر از شتاب بر آید

گشود پرده ز رخسار حشر صرصر آهم

نشد که روی تو بیرحم از نقاب بر آید

به جد وجهد توان راه عشق برد به پایان

اگر ز زلف به شبگیر پیچ وتاب بر آید

اگر فتد به غلط راه جغد در دل تنگم

نفس گداخته صائب ازین خراب بر آید

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام