گنجور

غزل شمارهٔ ۴۴۸۸

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

نگه ز چشم تو چون چنان نشأه مدام نگیرد

چگونه این می بیرنگ رنگ جام نگیرد

چه گردها که ز معموره وجود برآید

اگر حجاب ترا دامن خرام نگیرد

سلام ما چه که از حسن بی مثال به جایی

رسیده است کز آیینه هم سلام نگیرد

به زیر گرد خط آن زلف رفته رفته نهان شد

که خون صید محال است چشم دام نگیرد

چنان ز لعل تو سیراب شد زمین جگرها

که هیچ تشنه جگر از عقیق نام نگیرد

سراب باد محیطی که تشنه ای ننوازد

شکسته باد سبویی که دست جام نگیرد

چو سایه محمل لیلی نهد سراز پی مجنون

شکوه حسن اگر ناقه را زمام نگیرد

عبث به دیده حسرت مبین به عمر سبک رو

که پیش آب روان را کسی به دام نگیرد

تو تا به خویش نپیچی نفس شمرده نگردد

تو تا چو بحر نجوشی سخن قوام نگیرد

چنین که در دهن تیغ می رود خط مشکین

عجب که کشور حسن ترا تمام نگیرد

مکش به وعده ز دامان یار دست چو صائب

که هر که پخته بود کار خویش خام نگیرد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام