گنجور

غزل شمارهٔ ۴۴۰۵

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

خوش وقت گروهی که در اندیشه یارند

چون کعبه روان روی به دیوار ندارند

در دامن یارند چو آیینه شب وروز

هر چند گرفتار درین گرد وغبارند

دارند بر این سبز چمن سیر چو پرگار

هر چند که چون نقطه مرکز به قرارند

گردن نکشند از خط تسلیم به هر حال

گر بر سر تختند وگربرسر دارند

پوشیده به ظاهر نظر خود ز دو عالم

از داغ درون واله آن لاله عذارند

آه است درین باغ نهالی که نشانند

اشک است درین مزرعه تخمی که بکارند

خود را نشمارند ز ارباب بصیرت

با آن که شرر در جگر سنگ شمارند

آسوده ز سیر فلک و گردش چرخند

حیرت زده جلوه مستانه یارند

آیند چو با خویش کم از مور ضعیفند

در بیخبری پشه سیمرغ شکارند

از خرقه پشمینه توان یافت که این جمع

بی دیده بد نافه آهوی تتارند

چون شبنم پاکیزه گهر جسم گدازان

در دامن گلزار به خورشید سوارند

جمعی که به آن گلشن بیرنگ رسیدند

آسوده ز نیرنگ خزانند وبهارند

قانع به شکار خس وخارند ز گوهر

چون موج گروهی که طلبکار کنارند

جمعی که به این نقش ونگارند نظرباز

محروم ز رخساره بی پرده یارند

صائب خبری نیست نهان از دل ایشان

هر چند به ظاهرخبر از خویش ندارند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام