گنجور

غزل شمارهٔ ۴۳۸۸

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

یوسف شود آن کس که خریدار تو باشد

عیسی شود ان خسته که بیمارتو باشد

گر خاک شود سرمه خاموشی سیل است

آن سینه که گنجینه اسرار تو باشد

چون برق سبکسیر بود شمع مزارش

هر سوخته جانی که طلبکار تو باشد

هر چاک قفس از تو خیابان بهشتی است

خوش وقت اسیری که گرفتارتو باشد

سیلاب قیامت به نظر موج سراب است

آن را که نظرواله رفتار تو باشد

بر چهره گل پای چوشبنم نگذارد

آن راهروی را که به پاخار تو باشد

خوابی که به از دولت بیدار توان گفت

خوابی است که در سایه دیوارتو باشد

از چشمه خورشید جگر سوخته آید

هر دیده که لب تشنه دیدارتو باشد

در رشته کشد گوهر خورشید نگاهش

چشمی که به رخسار گهربارتو باشد

صائب اگر از خویش توانی بدر آمد

این دایره ها نقطه پرگار تو باشد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام