گنجور

غزل شمارهٔ ۴۳۱۵

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

بی خواست حرف تلخی ازان نوش لب رسید

آخر ز غیب روزی ما بی طلب رسید

از خاکبوس دولت پابوس یافتم

هر کس به هر کجا که رسید ار ادب رسید

بر خضر زندگانی جاوید تلخ ساخت

عمر دوباره ای که به من زان دولب رسید

در سینه حکمتی که فلاطون ذخیره داشت

قالب تهی چو کرد به بنت العنب رسید

از اشک وآه کرد دل خویش را تهی

چون شمع دست هر که به دامان شب رسید

دست از سبب مدار که با همت محیط

آخر صدف به وصل گهر از سبب رسید

پرهیز کن که خونی غمهاست صحبتش

چون باده نارسی که به جوش طرب رسید

از دست وپای بوسه فریب تو کار دل

از دست رفته بود چو نوبت به لب رسید

صائب حلاوت طلب او ز دل نرفت

چندان که زخم خار به من زان رطب رسید

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام