گنجور

غزل شمارهٔ ۴۱۶۹

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

زینسان که شیشه خنده مستانه می زند

آخر شراب بر سر پیمانه می زند

بیکار نیست گریه بی اختیار شمع

آبی بر آتش دل پروانه می زند

درمشک سوده تابه کمر غوطه می خورد

مشاطه ای که زلف ترا شانه می زند

در کشوری که مشرق دلهای روشن است

خورشید گل به روزن کاشانه می زند

رطل گران تکلف مخمور می کند

طفلی که سنگ بر من دیوانه می زند

ما ونگاه یار که ناآشنایی اش

ناخن به دل چو معنی بیگانه می زند

تا کعبه هست دیر ز آفت مسلم است

این برق خویش را به سیه خانه می زند

صائب کسی که بگذرد از سر سپندوار

خود را به قلب شعله دلیرانه می زند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام