گنجور

غزل شمارهٔ ۴۱۴۱

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

جمعی که جان به لب گویا سپرده اند

سر رشته نفس به مسیحا سپرده اند

هر تنگ ظرف قابل اسرار عشق نیست

راز گهر به سینه دریا سپرده اند

این لقمه بزرگ نگنجد به هر دهان

اسرار کوه قاف به عنقا سپرده اند

جام دهن دریده ندارد نگاه حرف

این راز سر به مهر به مینا سپرده اند

آهسته رو چو ریگ روان مانده کی شود

مردان عنان به دست مدارا سپرده اند

آیند بی شعور به دیوان رستخیز

جمعی که هوش خویش به دنیا سپرده اند

زنهار ازین سیاه دلان روشنی مجو

کاین فیض را به دامن شبها سپرده اند

چون موج در سراب غرورند مبتلا

بی حاصلان که دل به تمنا سپرده اند

عبرت پذیر باش که طفلان ناقصند

آنان که دل به سیروتماشا سپرده اند

سودا سیاه خانه لیلی است عاشقان

زان اختیارخویش به سودا سپرده اند

در زیر خاک نیز نبینند روی خواب

نقد امانتی که به دلها سپرده اند

چون شبنم گداخته صائب سبکروان

راه فلک به آبله پاسپرده اند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام