گنجور

غزل شمارهٔ ۴۱۰۸

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

اشکم به خاک چهره سیلاب می کشد

در گوش بحر حلقه گرداب میکشد

گردن به هر شکار زبون کج نمی کنم

صیاد من نهنگ به قلاب میکشد

دارد مگر امید اجابت دعای من

کامروز دل به گوشه محراب میکشد

نتوان حریف پاک بران زمانه شد

پرهیز ازان که دست ودهن آب میکشد

از عشق هر که را دل گرمی نداده اند

ناز سمور و قاقم و سنجاب میکشد

آن بسملم که از نگه عجز چشم من

خنجر زدست جرات قصاب میکشد

زاهد زآه ساخته خود تمام شب

داغ حبش به چهره محراب میکشد

غفلت بود نتیجه گفتارهای پوچ

افسانه عاقبت به شکر خواب می کشد

داغم که بیقراری این درد جانگداز

حرف شکایت از دل بیتاب می کشد

زین خاک سرمه خیز دل من سیاه شد

خاطر به سیر دامن سرخاب می کشد

صائب به بیقراری من گر نظر کند

حیرت عنان لرزش سیماب می کشد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام