گنجور

غزل شمارهٔ ۴۱۰۰

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

لعل لبش ز سبزه خط دلنواز شد

زین قفل زنگ بسته در عیش باز شد

دوران بی نیازی خوبی به سر رسید

هر حلقه ای ز خط تو چشم نیاز شد

چین از کمند وحشت نخجیر می برد

زلف تو از کشاکش دلها دراز شد

چون غنچه خون دل ز شکر خنده اش چکد

از منت نسیم دهانی که باز شد

طومار زندگی ز طمع می شود تمام

کوتاه عمر شمع ز دست دراز شد

از آفتاب پاک شود دامن نگاه

چشمی که دید روی ترا پاکبازشد

از گوهرش غبار یتیمی نمی رود

آن راکه چون صدف لب خواهش فراز شد

محمود اگر چه زیروزبرکردهند را

آخر شکسته از سر زلف ایاز شد

از طفل مشربی همه اوقات عمر ما

در گفتگوی ابجد عشق مجاز شد

آزاده ای که پای به دامان خود کشید

چون سرو در ریاض جهان سرفراز شد

سودای ما ز سرزنش ناصحان فزود

روشن چراغ ما ز دم سردگاز شد

طفلان تمام روی به صحرا نهاده اند

در دشت تاجنون که هنگامه ساز شد

صائب نمی شود خمش از سرمه خزان

هرکس به ذوق بلبل ما نغمه ساز شد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام