گنجور

غزل شمارهٔ ۳۹۱۲

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

سبکروان ز غم روزگار بیخبرند

چو دامن فلک از زخم خار بیخبرند

جهان به دیده روشندلان نمی آید

ستاره های فلک از غبار بیخبرند

جماعتی که نفس ناشمرده خرج کنند

ز خرده گیری روز شمار بیخبرند

درون پرده گروهی که باده می نوشند

ز پرده سوزی صبح خمار بیخبرند

جماعتی که به جمعیت جهان شادند

ز سنگ تفرقه روزگار بیخبرند

درین بساط چو آیینه سیه پردازان

ز نقش نیک وبد روزگار بیخبرند

فکنده اند گروهی که در جهان لنگر

ز خوش عنانی لیل ونهار بیخبرند

چه نعمتی است که این دیده های کوته بین

ز حسن عاقبت انتظار بیخبرند

ز روی تازه فصل بهار سوختگان

چو لاله از جگر داغدار بیخبرند

چو سرو مردم آزاده در جهان صائب

ز انقلاب خزان وبهار بیخبرند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

مجتبی خراسانی نوشته:

بسم الله الرحمن الرحیم
بیت اول: سبکروان ز غم روزگار بی‌خبرند / چو دامن فلک از زخم خار بی‌خبرند
صائب دامن فلک را برچیده می داند؛ دامنی که خار بدان نمی چسبد. او در واقع فلک را برکنار از زخم و درد و رنج می شمارد. فلک اگر دامنی هم دارد بر زمین کشیده نمی شود. فلک تندسیر است، یعنی درنگ نمی کند تا خاری به دامانش بیاویزد. سبکروان هم همان گونه اند. ایشان اهل ماندن، درنگ نمودن و سنگین شدن نیستند. لذا از تعلقات بری هستند. فلک در این جا همان به معنای آسمان مرسوم است و البته شاید همۀ طبقات هفت یا نه گانۀ آسمان.
سبکرو مترادف سبک پا و سبک رکاب و سبک جولان است به معنای تند گذرنده.
صائب می فرماید:
فروغ زندگانی برق شمشیر است پنداری / نفس عمر سبکرو را سر تیر است پنداری
برخی ابیات این غزل در تأیید ناآگاهی است و برخی در ترغیب به آگاه شدن و تقبیح عدم آگاهی. صائب:
عالم بی‌خبری طرفه بهشتی بوده است / حیف و صد حیف که ما دیر خبردار شدیم
بیدل:
زین پیش که دل قابل فرهنگ نبود / از پیچ و خم تعلقم ننگ نبود
آگاهی‌ام از هر دو جهان وحشت داد / تا بال نداشتم، قفس تنگ نبود
صائب:
چون دستگاه عیش به مقدار غفلت است / بیچاره آن کسی که ز خود با خبر شود
صائب:
ز خاکبازی اطفال می‌توان دریافت / که عیش روی زمین در مقام بی‌خبری است
بیت دوم: جهان به دیدهٔ روشندلان نمی‌آید / ستاره‌های فلک از غبار بی‌خبرند
غبار نشانه‌ای است برای عالم مادیات و خاک. نشانه‌ای است از عالم وجود. جنابش می‌فرماید:
چون صبح زندگانی روشندلان دمی است / اما دمی که باعث احیای عالمی است
در عقیدهٔ صائب روشندلان هرچند کم زندگی می‌کنند، عالم را احیا می‌کنند. در بیت دوم غزل ستاره‌های فلک‌‌ همان روشندلان هستند. یعنی مابه‌ازای روشندلان در شعر هستند. ستاره‌ها که دائم در حال پرتوافشانی‌اند، گویا هیچ‌گاه غباری بر آنان نمی‌نشیند و آنان را مکدر نمی‌سازد؛ پس آن‌ها این عدم تکدر را مرهون و مدیون روشندلی خویشند.
تعبیر لطیف دیگری که در این بیت هست این است که صائب نابینایان را نیز جزو همین ستاره‌های فلک گرفته است. در مصراع اول با دیدی دیگر صائب بیان واقع کرده است و از دید اول لطافت روحانیان و عارفان را بیان نموده است. آن‌جا که بیان واقع شده این است که واقعا روشندلان (نابینایان) جهان را نمی‌بینند: جهان به دیدهٔ روشندلان نمی‌آید. این یک واقعیت است. بعد در مصراع دوم به قول معروف کار را بسته و تمام کرده است: ستاره‌های فلک از غبار بی‌خبرند. حتی اگر در عصر صائب به نابینایان، روشندل نمی‌گفته‌اند، و حتی اگر این تعبیر در زمان ما ایجاد شده باشد، باز هم می‌توان چنین استفاده‌ای از بیت برد و باید گفت که خوش نشسته است. در کل روشندل کسی است که درونش زیبا و نورانی است و دارای بصیرت و آگاهی است. صائب:
چون شمع، چند من به زبان گفتگو کنم؟ / روشندلی کجاست به جان گفتگو کنم
بیت سوم: جماعتی که نفس را شمرده خرج کنند / ز خرده گیری روز شمار بی خبرند
روز شمار، کنایه از روز قیامت است. و منظور از نفس شمرده زدن، با حزم و احتیاط زندگی کردن است، حساب کار خود و حساب عمر را داشتن است.
نفس شمرده زن‌ ای بلبل نواپرداز / که رنگ گل به نسیم بهار برخیزد
ابوسعید ابی‌الخیر فرماید:
هر دُر که ز بحر اشک افتد به کنار / در رشتهٔ جان خود کشم گوهروار
گیرم به کفش چو سبحه در فرقت یار / یعنی که نمی‌زنم نفس جز به شمار
صائب می‌فرماید که آنان که حساب عمر را دارند و آن را بیهوده نمی‌گذرانند، در روز جزا آسوده‌اند و به آنان خرده نمی‌گیرند و بلکه اصالتا از آن خبری هم ندارند.
بیت چهارم: درون پرده گروهی که باده می‌نوشند / ز پرده‌ سوزی صبح خمار بی‌خبرند
این بیت را هم می‌توان در تأیید باده نوشی در پرده خواند هم در رد و تقبیح آن. تأیید این که آن جماعتی که در پرده باده می‌نوشند و خود را نمایان نمی‌کنند، دائم مستند و اگر روزی هم خماری به ایشان دست بدهد، چون بیرون نمی‌آیند، آبرویشان نزد خلق الله نخواهد رفت و خماری که مانند صبح، پرده‌در و پرده‌سوز است، وجاهت ایشان را نخواهد برد. و در رد و یا بهتر بگویم در تقبیح موضوع این که آن جماعتی که درون پرده باده‌گساری می‌کنند، خبر ندارند که وقتی خماری به ایشان دست بدهد، مجبور می‌شوند بیرون بیایند و در نتیجه آبرویشان خواهد ریخت. خماری به صبحی مانند شده است که همه چیز را نشان می‌دهد و هر کسی با هر وضعی که باشد در آن قابل رؤیت و مشاهده است.

مجتبی خراسانی نوشته:

بیت پنجم: جماعتی که به جمعیت جهان شادند / ز سنگ تفرقهٔ روزگار بی‌خبرند
صائب می‌فرماید آنان که به اهل دنیا دل خوش کرده‌اند، نمی‌ دانند که همین روزگار آنان را از یکدگر جدا خواهد کرد. او اهل جهان را مانند دسته‌ ای پرنده گرفته است که به نفیر سنگی از هم می‌ پاشند و هر یک به سویی پرواز می‌ کنند. غمی که از تفرقه به دست می‌آید، در مصراع دوم ذکر نشده است و این باعث زیبایی بیت گردیده. تفرقه در قبال جمعیت ذکر شده است.
بیت ششم: در این بساط، چو آیینه، سینه‌ پردازان / ز نقش نیک و بد روزگار بی‌خبرند
می‌ فرماید آنان که سینه را از اغیار خالی کرده‌ اند و هیچ در سینه نمی‌گیرند، شبیه آینه هستند؛ چرا که آیینه هم هیچ نقشی بر خود ندارد و از همه چیر خالی است. پرداختن در این‌ جا به‌ معنای خالی کردن و ستردن است. سینه‌ پرداز یعنی کسی که سینه‌ ای بی‌کینه دارد. صائب می‌فرماید:
تمیز نیک و بد روزگار کار تو نیست / چو چشم آینه در خوب و زشت حیران باش
صائب:
خانه‌ ای از خانهٔ آیینه دارم پاک‌ تر / هر چه هر کس آورد با خویش، مهمانش کنم
صائب:
می زداید زنگ از دل جلوه گاه یار هم / لذت دیدار از آیینه می یابیم ما
صائب:
می شود راز دل از جبهه نمایان ما را / نیست چون آینه پوشیده و پنهان ما را

کانال رسمی گنجور در تلگرام