گنجور

غزل شمارهٔ ۳۸۴۰

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ز باده چهره ساقی جهان دیگر شد

زقطره های عرق گلستان دیگر شد

نظر ز روی عرقناک او دهم چون آب

که قطره قطره مرا دیده بان دیگر شد

ز سایه ای که به رویش فکند حلقه زلف

برای بوسه گرفتن دهان دیگر شد

تنم ز سنگ ملامت کبود شد هرجا

من فلک زده را آسمان دیگر شد

فغان که قامت خم گشته از نگون بختی

برای تیر حوادث کمان دیگر شد

ز بی بضاعتی خویشتن به این شادم

که راهزن به رهم کاروان دیگر شد

به من عداوت دشمن چه می تواند کرد

که گرگ در رمه من شبان دیگر شد

به گرد من چه خیال است برق وباد رسد

که دست رفته ز کارم عنان دیگر شد

مرا به راه تو هر سختیی که پیش آمد

دلیل دیگر وسنگ نشان دیگر شد

به آشیان ز قفس بازگشت نیست مرا

که خار خار مرا آشیان دیگر شد

چه لازم است برآیم ز خویشتن صائب

مرا که هر کف خاکی جهان دیگر شد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام